تبليغاتX
فقط ♥مژگان♥
فقط ♥مژگان♥
نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت ..... به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد

سلام:

هر کی که عکس های از دختران س ک س ی ایرانی داره مانند

عکسی که در سمت راست وبلاگ گذاشتم برام تو قسمت نظرات لینکشو بزاره تا

من بعدا جیمیلمو بهش بدم تا بفرسته رو جیمیلم

باشه..

عکسها رو واسه خودم نمیخوام ولی لازمش دارم ضروریه........


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 :: 11:33 :: توسط : --A--

گهی به دیر و گهی جلوه در حرم داردندانم این چه جمال است کان صنم دارد
کسی است صاحب بخت بلند و عمر دراز
که دست بر سر آن زلف خم به خم دارد
حیات بخشد اگر خاک مقدمش نه عجب
که جان زنده‌دلی زیر هر قدم دارد
کسی که تکیه زند بر عنایت ساقی
اگر غلط نکنم تکیه‌گاه جم دارد
غلام چشم سیاهی شدم ز دولت عشق
که ناز بر سر شاهان محتشم دارد
تو خود به چشم حقیقت نظر نکردی باز
وگر نه دیر و حرم هر دو یک صنم دارد
جهان ز جنبش مژگان گرفته‌ای آری
جهان بگیرد شاهی که این حشم دارد
دهان تنگ تو تا آمد از عدم به وجود
وجود تنگ دلان حسرت عدم دارد
مگر ز چشم تو دم به گلستان نرگس
که از خمار سحر حالتی دژم دارد
کسی که با سر زلف تو دست پیمان داد
سرش به باد فنا گر رود چه غم دارد
از آن خدنگ تو در دل عزیز و محترم است
که ره به خلوت دل های محترم دارد
فروغی از لب شیرین شکرافشانت
هزار تنگ شکر در نی قلم دارد
___________________
هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد 
آسایشی از جنبش مژگان تو دارد
گل چاک زد از شوق گریبان صبوری 
تا آگهی از چاک گریبان تو دارد
هر غنچه که سر زد ز دم باد بهاری 
مهری به لب از پسته‌ی خندان تو دارد
هر لاله نو رسته که بشکفت در این باغ 
داغی به دل از عارض رخشان تو دارد
جمعیت خاطر ندهد دست کسی را 
کاشفتگی از زلف پریشان تو دارد
هر لحظه محبت ز پی سیر خلایق 
سودازده‌ای بر سر میدان تو دارد
هر سو که نظر می‌کنی آن منظر زیبا 
صاحب نظری واله و حیران تو دارد
پیراهن من چاک شد از رشک مگر باز 
شوریده‌سری دست به دامان تو دارد
پیداست ز نالیدن دل سوز فروغی 
کاین سوختگی را ز گلستان تو دارد

_____________-
شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد 
دماغ جان مرا تا سحر معطر کرد
خیال دانه‌ی خال مهی اسیرم ساخت 
که صید مرغ دل از جعد دام گستر کرد
شهید خنجر مژگان شاهدی شده‌ام 
که زنده کشته‌ی خود را به زخم دیگر کرد
مخور فریب نگاهش اگر مسلمانی 
که هر چه کرد به من آن دو چشم کافر کرد
به جان رسیده‌ام از دست ساده‌لوحی دل 
که یار وعده خلاف آن چه گفت باور کرد
سراغی از دل گم گشته دوش می‌کردم 
اشارتی به خم طره‌ی معنبر کرد
یکی ز حسرت روی تو چاک بر دل زد 
یکی ز دامن کوی تو خاک بر سر کرد
یکی ز یاد قدت سرگذشت طوبی گفت 
یکی ز شوق لبت گفتگوی کوثر کرد
یکی رخ تو شباهت به ماه تابان داد 
یکی دهان تو نسبت به تنگ شکر کرد
یکی ز خط خوشت خانه را معطر ساخت 
یکی ز ماه رخت دیده را منور کرد
گرفت زلف سیه تا رخ تو را گفتم 
غلام زنگی شه روم را مسخر کرد
ستوده خسرو بخشنده ناصرالدین شاه 
که قطره را کف جودش محیط گوهر کرد
شها ثنای تو در دست قدسیان افتاد 
که هر چه بنده نوشتم فرشته از بر کرد
فروغ طبع فروغی گرفت عالم را 
که مدح ذات تو را آفتاب دفتر کرد




ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 :: 2:14 :: توسط : --A--

زل زده به من و دارد تند تند پلک میزند ومژه های بلندش را بهرخ من می کشد...!
مژه هایش انگار می خورند به صورتم
لذتی بیش از این می توان تصور کرد؟
من همان روز که چشمان تو دیدم گفتم)
که ز مژگان سیه فتنه ی فردای منی)

این دل که به شهر عشق سر کشته ی تست
بیمار وغریب و در به در گشته ی تست
بر گشتگی بخت و سیه روزی او
از مژگان سیاه بر گشته ی تست

بی ته اشکم ز مژگان ترآیو
بی ته نخل امیدم نی برآیو
بی ته در کنج تنهایی شب وروز
نشینم تا که عمرم بر سر آیو

عزیزا کاسه ی چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
ازآن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم بپایت

ز عشقت آتشی در بوته دیرم
درآن آتش دل وجان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشم ای دوست
بمژگان خاک راهش روته دیرم

بدریای غمت دل غوطه ور بی
مرا داغ فراقت بر جگر بی
ز مژگان خدنگت خورده ام تیر
که هر دم سرج دل زان بیشتر بی

بی تو هر شو سرم بر بالش آیو
چونی از استخوانم نالش آیو
شب هجران بجای اشک چشمم
ز مژگان پاره های آتش آیو

زآهم هفت گردون پر شرربی
ز مژگانم روان خون جگر بی
ته که هرگز دلت از غم نسوخته
کجا از سوته دلانت خبر بی

سیاهی دو چشمانت مرا کشت
درازای دو زلفت مرا کشت
به قتلم حاجت تیر وکمان نیست
خم ابرو و مژگانت مرا کشت

خب عزیزان امید وارم که از این 2بیتی ها 
خوشتون او مده باشه.
لطفا برایم دعا کنید تا به ((مژگانم))
برسم...!
---نظر یادتون نره---



ارسال شده در تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 :: 17:54 :: توسط : --A--

به نام الله
با سلام خدمت شما عزیزان امروز بعد از چند وقت غیبت
دوباره مطالب وب رو تازه کردم تا شما بدونید که من چقدر
به اسم ((مژگان))وعشقم که اسمش((مژگانه))وبه خصوص
شما عزیزان که با نظرات خودتون من رو یاری میکنید
علاقه دارم.





ارسال شده در تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 :: 17:51 :: توسط : --A--

سلام:اینم چند تا شعر خیلی قشنگ برای شما ولی حیف که
کلمه زیبای((مژگان))در آن ها وجود ندارد...ولی بازم
به یاد((مژگانم))این شعرها را مینویسم..لطفا با نظرات 
خودتون من رو در بهتر شدن وبلاگ یاری کنید و برای
من دعا کنید تا به((مژگانم))برسم<الهی آمین>
1-پرواز کردن را به خاطر بسپار.پرنده مرنیست..!
2-مانده ام تنهای تنها در غم دوری تو.
3-ما گذشتیم وگذشت آنچه تو با ما کردی
  ما که رفتیم نگران تو بمان با دیگران
4-گلی بودم به باغ زندگانی
شدم پرپر در ایام جوانی
5-غروب عاشقان رنگین طلائست
6-خدا یکی تو هم یکی.
7-ستاره ها نهفته در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من...
8-عشق من یادم کن گاهی
  که به دل دارم آهی
  تو که از دردم آگاهی
9-نگو اگر بار گران بودیمو رفتیم
  اگر نا مهربان بودیمو رفتیم
  بگو با دیگران بودیمو رفتیم
10-وسوسه یکی شدن هنوز تو احساس منه
  هنوز واسه دیدن تو قلب کوچیکم میزنه
  اما عزیزم جا نمون رفتن و رفتن منه
  گریه نکن بزار برم این آخرین راه منه
11-تودر چشم منی هرجا که هستم
  تو را هرجا که هستی میپرستم
12-هوس—فریب نگاه—گناه برای یک جوان—
  رسم عمر و زندگی—عشق—تو
13-کسی را دوست دارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند
  نگاهش میکنم تا از نگاهم بخواند ولی افسوس
  که او هرگز نمیخواند
  روی برگ گلی نوشتم که او را دوست دارم
  ولی او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
14-روزگاری ست که عاشق دیدار توام
  مطمئن باش در این شهر گرفتار توام
15-رشته محبت را پاره میکنم شاید 
  گره خورد و به نو نزدیکتر شوم
16-عمریست میبازم ویک برد ندارم
  اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
17-نگاهم با نگاهت هر دو نیکوست
  نگاهت میکنم چون دارمت دوست
18-شکوه اشک چشمانم تو را من دوست دارم
  بهارمن.بمان با من.خزان را سخت میترسم
  بمان با من در این زندان تنهای بمان با من
19-اگر بار گران بودیمو رفتیم  
  اگر نا مهربان بودیمو رفتیم
  دل از عزیزان جدا کردیمو رفتیم
20-زدودیده خون فشانم ز غمت شب جدای
  چه کنم هست این ها گل باغ آشنای
21-مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود,
دفتر خاطراتشورو طاقچه جا گذاشته و رفت
عکسهای یادگاریشو برای ما گذاشت و رفت...
اینم چند تا شعر و مطلب زیبا برای شما
عزیزان اگر از این نوع مطلبا دیگه هم
میخوایئن نظر بدین تا براتون بزارم
با تشکر وبلاگ((مژگان))
©.MOZHGAN.BLOGFA.IR
1388-2009



ارسال شده در تاریخ : شنبه هشتم فروردین 1388 :: 11:17 :: توسط : --A--

رونق عهد شبابست دگر بستان را میرسد مژده گل بلبل خوش الحان راگر چنین جلوه کند معنبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را
  ♥♥♥♥♥♥♥♥
جان درازی تو بادا که یقین میدانم
  در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست
  ♥♥♥♥♥
درآب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
  چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرام
  زره موئی که مژگانش ره خنجر گزاران زد
  ♥♥♥
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
  تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
  باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
  ♥♥♥
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
  وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش میگفت بمژگان درازت بکشم
  یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
  ♥♥♥
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
  بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
  مرا روزی مبادآن دم که بی یاد تو بنشینم
  ♥♥♥
شاه شمشاد قدان خسروشیرین دهنان
  که بمژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
  گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
  ♥♥♥

Mozhgan.bLoGfA.iR
©.1388-2009



ارسال شده در تاریخ : شنبه هشتم فروردین 1388 :: 11:15 :: توسط : --A--

اشک.میغلتد بمژگانم ز شرم رو سیاهیای پناه بی پناهان!مو سپید رو سیاهم
بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم—
تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم
هرسال.چون سپاه زمستان فرا رسد—
از راههای دور—
در بامداد سرد که بر ناودان کوی—
قندیلهای یخ—
دارد شکوه و جلوه ی آویزه ی بلور—
آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا—
همچون کبوتری—
وانگه برای بوسه نشینند مست وشاد—
پروانه های برف.بمژگان دختری
در پیش دیده ی من ودرمنظرمنی
درخاطرمنی.
نام تو((مژگان))است وچراغ دل مایی
خواهم که همه عمر.فروزنده بمانی
با مطالب بالا حال کردین...لطفا با نظرات
خودتون عیب های وبلاگ را به ما نشون
بدین تا ما اون رو از بین ببریم
با تشکر وبلاگ(مژگان)




ارسال شده در تاریخ : شنبه هشتم فروردین 1388 :: 11:13 :: توسط : --A--

خار بدرودن به مژگان خاره فرسودن به دست(هاتف اصفهانی)_________________________
این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته(مولوی)
_________________________
بمردمک چشم، طعنه زد مژگان(پروین اعتصامی)
_________________________
یار اگر جلوه کند دادن این همه نیست
گر به مژگان بکند کوه گران این همه نیست(فروغی بسطامی)
_________________________
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت(فروغی بسطامی)
________________________
در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد
چشمی که به مژگان صف‌آرای تو افتاد(فروغی بسطامی)
________________________
از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح‌دم
آشکارا خون مژگان درکشم هر صبح‌دم(خاقانی)
________________________
سرشکی ز مژگان بینداختی ... دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار(فردوسی)
________________________
©.MOZHGAN.blogfa.IR
1388*2009



ارسال شده در تاریخ : شنبه هشتم فروردین 1388 :: 11:12 :: توسط : --A--

زره ز زلف گره گیر بر تن است تو راکه چشم کافر و مژگان رهزن است تو را(فروغی بسطامی)
_________________________
گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را
هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را(فروغی بسطامی)
_________________________
من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را(فروغی بسطامی)
_________________________
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را(فروغی بسطامی)
_________________________
به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
کمان ابروی جانان تیر مژگان را(فروغی بسطامی)
___ ______________________
خون ما ز ابرو و مژگان ریختی(عراقی)
__________________________
ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید
هزار تیغ ز مژگان برآفتاب کشید(محتشم کاشانی)
__________________________
غمزه‌اش دست چو بر غارت جان بگشاید
در شب تار به مژگان رگ جان بگشاید(محتشم کاشانی)
__________________________
چشمت چو شهر غمزه را آرایش مژگان کند(محتشم کاشانی)
__________________________
یکی را غمزه از مژگان قلمزن ... که نوک خنجر مژگان کند تیز(وحشی بافقی)
__________________________
ای دل اگر دیو نی ملک سلیمان چکنی
گر نزنی بر صف دل خنجر مژگان چه کشی(خواجو)
__________________________
زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردن
چرا باید ز مژگان تیر و از ابرو کمان(خواجو)
__________________________
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او
بر زمین دوزد تو را مژگان او(عطار نیشابوری)
_________________________
تا دیده‌ام رخ تو کم جان گرفته‌ام
وین تجربه ز ناوک مژگان گرفته‌ام(عطار نیشابوری)
_________________________
خطش مشک از زنخدان می برآرد
به زخم تیر مژگان می برآرد(عطار نیشابوری)
_________________________
تا سراسیمه‌ی آن طره‌ی پیچان نشوی
که افتاده‌ی آن صف زده مژگان نشوی(فروغی بسطامی)
_________________________
دل نداند که فدای سر جانان چه کند
تا صف آرایی آن صف زده مژگان چه کند(فروغی بسطامی)
_________________________
جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
هرگه سخن از صف زده مژگان تو کردم(فروغی بسطامی)
_________________________
©.MOZHGAN.BLOGFA.IR
1388-2009



ارسال شده در تاریخ : شنبه هشتم فروردین 1388 :: 11:8 :: توسط : --A--

هر که را با لب تو پیمان بودلیک بیمم ز تیر مژگان بود(عطار)
_____________________
هر که را دانه‌ی نار تو به دندان آید
از پس و پیش برو ناوک مژگان آید(عطار)
_____________________
سرو چون قد خرامان تو نیست
سپر ناوک مژگان تو نیست(عطار)
_____________________
یا که دندان طمع را از لب جانان بکن
ز دل پیکان آن ترک سیه مژگان بکن(فروغی)
_____________________
تا سر نرفته بر سر مهر و وفای تو
مژگان چشم ساحر مردم ربای تو(فروغی)
_____________________
کسی که دامنش آلوده‌ی شرابستی
نصیبم آن صف مژگان نشد به بیداری(فروغی)
_____________________
زان سر زلف مرا بی سرو سامان کردی
خون غرقه‌اش از خنجر مژگان کردی(فروغی)
_____________________
کاش می‌داد خدا هر نفسم جانی چند
که نمی‌خورد ز مژگان تو پیکانی چند(فروغی)
_____________________
همه جا تیر تو بر سینه‌ی ما می‌آید
یارب این صف زده مژگان ز کجا می‌آید(فروغی)
_____________________
دل سپردم به نگه کردن چشم سیهش
دل من خسته‌ی مژگان سیه‌چشمان شد(فروغی بسطامی)
_____________________
مو به مو بسته‌ی آن زلف گره گیر شدم
می‌خورد آن صف‌زده مژگان خونم(فروغی بسطامی)
_____________________
بس که دل سوختگی ز آتش هجران دارم
به هواداری آن صف زده مژگان دارم(فروغی بسطامی)
_____________________
در سینه دلت مایل هر شعله‌ی آهی است
کز صف زده مژگان تو هر گونه سپاهی است(فروغی بسطامی)
_____________________
کیفیتی که دیدم از آن چشم نیم مست
کو سینه‌ای که خنجر مژگان او نخست(فروغی بسطامی)
_____________________
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
کسی را ره مده ای پرده مژگان من(مولوی)
_____________________
فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد
در خون خود از جنبش مژگان تو افتد(فروغی بسطامی)
_____________________
خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری(خاقانی)
_____________________
به جان تا شوق جانان است ما را
از آن برگشته مژگان است ما را(فروغی بسطامی)
______________________
©.MOZHGAN.blogfa.IR
1388-2009
--WoOeR--



ارسال شده در تاریخ : شنبه هشتم فروردین 1388 :: 11:6 :: توسط : --A--
درباره وبلاگ

New Page 2